شعري زيبا در مورد  تفکر بعضی از ما آدمها در مورد خداوند بخشنده،رحمان و رحیم !؟

پيش از اينها فکر مي کردم که خدا / خانه اي دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها / خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور / بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برف کوچمي از تاج او / هر ستاره، پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او، آسمان / نقش روي دامن او، کهکشان

رعدو برق شب، طنين خنده اش / سيل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ي پيراهن او، آفتاب / برق تيغ خنجر او ، مهتاب

هيچ کس از جاي او آگاه نيست / هيچ کس را در حضورش راه نيست

بيش از اينها خاطرم دلگير بود / از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين / خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود / مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوست جايي نداشت / مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا / از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين کار خداست  /  پرس وجو از کار او کاري خداست

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است / آب اگر خوردي، عذايش آتش است

تا ببندي چشم، کورت مي کند/تا شدي نزديک، دورت مي کند

کج گشودي دست، سنگت مي کند / کج نهادي پاي، لنگت مي کند

با همين قصه، دلم مشغول بود / خواب هايم خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم که غرق آتشم  / در دهان اژدهاي سرکشم

در دهان اژدهاي خشمگين / بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعرهايم، بي صدا / در طنين خنده اي خشم خدا

نيت من، در نماز و در دعا / ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي کردم، همه از ترس بود /مثل از بر کردن يک درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه / مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله /سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکليف رياضي سخت بود /مثل صرف فعل ماضي سخت بود

با تشکر از دانشجو، فرزاد مردانیان